تبليغاتX
" کوچه باغ مهتاب "

سلام

خوبین؟

من خوبم . امروز مدرسمون تعطیله!این آنفولانزای خوکی هم نعمتی شده ها . کلاس ما فقط یک نفر غایب داشت ولی کلاسای دیگه تقریبا خالی بودن.اکثر کلاسارو تعطیل کرده بودند.ما هم رفتیم اعتراض کردیم تا راضی شدن ما رو هم تعطیل کنن.معلم که دیوونه نیست به خاطر یه کلاس بیاد مدرسه!

خلاصه این که تصمیم داشتم امروز بخوابم ولی محمد جواد باهام لج کرده بود و چراغ اتاقو روشن کرد.هر چی هم بهش گفتم بره بیروم محل نداد!این شد که کامی رو روشن کردیم تا  یه پستی بکنیم!یاور اون پسره ی بی تربیت هم بعدا استاد میکنم .

امسال درسامون یه مقدار کوچولویی سخت شده  .

راستی!

چند روز پیش خالمو و محمدصادق باهم دعواشون شده بود . شوهر خالم هم ساکه پسررو جمع کرد آورد خونه ی ما!انقد هال داد که نگو !خیلی شیطون شده .از در ودیوار میره بالا .عاشق پاک کن منه!نصفشو خورد .خیلی نانازه فقط اشکالش اینه که وقتی بیاد درس و مشق و زندگی تعطیل میشه!

راستی ،یه بحران!من هر کاری میکنم نمیتونم دراز نشست بزنم .فکر کنم آدم هرچی چاق تر باشه بهتر بزنه!باید یه مقداری چاق شم و گرنه ممکنه ورزش تجدید بشم.

یه چیز دیگه!

دیروز سرایدار مدرسمون(البته سرایدار که نیس!کارا رو    راس و ریس  میکنه) عمل تومور مغزی داشت . به ما هم گفته بودن دعا کنیم و از این جور حرفا!سر زبان بودیم که یهو از پنجره دیدم جلوی در ورودی پارچه سیاه زدن .در عرض یه ثانیه اطلاع رسانی کردم و شایعه شد که خانم ترابی به رحمت خدا رفته .بچه ها گریه میکردن !خاطره هاشو تعریف میکردن !خلاصه این که مجلس ختمی برپا شده بود . زنگ هم که خورد سریع رفتن کلاس ریاضی ب  و به خانم شفیعی(جبر)قضیه رو گفتن !اونم تریپ گریه و غم وغصه گرفته بود و لباشو گاز میگرفت !

همون موقع منیر رفت پایین و نتیجه تحقیقات این شد که خانم ترابی سالم و سرحالن و پدر خانم عادلی(معاون) فوت کردن.همه اوناییی که شایعه پراکنی کرده بودن جیم فنگ شدن پایین!

یکی از بچه هامون هست که خیلی جوکه!خیلی بامزه ادا درمیاره!میگفت:الهه سرشو گذاشته بود رو شونه من گریه میکرد.می گفت یادته اومد کیفامونو گشت کیف گوشیمو پیدا کرد.خلاصه این که قضیه ای شده بود برا خودش.

چقد چرت و پرت گفتم.دیگه حرف دیگه ای نیس!

راستی!

حرف مرگ و میر شد!اگه دوست داشتین برای معلم هندسه مون یه فاتحه بفرستین!پارسال فوت کرد .چقد گریه کردیم . همین خانم شفیعی دوست صمیمیش بود .اون روز که خبرو دادن مثله همیشه رفت کلاس ولی عین روح شده بود .چه جو بدی داشت مدرسمون!معلم هندسه مون(خانم جعفری)مخی بود برا خودش.دوتا ثبت اختراع هم داشت.خدا بیامرزدش.11 آذر سالگردشه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:48 توسط مهتاب سابق |

سلام

بالاخره بعد از یه غیبت یه ماهه اومدم!

هر چند بعد از اینم به خاطر درس و مدرسه کمتر میام.

ماجراهای این یه ماه گذشته رو شاید بعدا براتون تعریف کردم.چون الان واقعا حس و حالش نیس!گذشته از

این خودم هم هنوز باورم نمیشه که تو این مدت چه اتفاقایی افتاد . . ..

بعضی چیزای زندگی چقد تلخه ! از اون تلخ تر اینه که میدونی به طور حتم یه روز هم برای تو اتفاق میفته .فکر

کردن بهش غیر قابله تحمله. البته شاید اشکال از کم ظرفیتی بعضی از ما آدم هاس !

نمیدونم؟!

به هر حال ازتون عذر میخوام! نتوستم بهتون سر بزنم ولی دلیل بر این نمیشه که براتون ارزش قائل نیستم !

شماها دوست جونای خودٍ خودمین.

البته وبلاگ دو سه نفر رفتم و پستاشونو خوندم ولی برای این که دعواتون نشه اسم نمیبرم!

اگه برین وب گذرتونو چک کنین میفهمین اومدم یا نه.

تا بعد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:34 توسط مهتاب سابق |

سلام!

امروز براتون داستان گذاشتم متحول شید!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،
زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را
برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه
حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس
شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!




زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه
می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی
دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه
چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای
قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟




زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

 

دل نوشت شکمانه:دلم پسته و آش جو میخواد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط مهتاب سابق |

سلام!

خوب هستین؟

نماز و روزه هاتون قبول . مارو هم این شبا دعا کنید!

این ۹ روزی که آپ نکرده بودیم در بستر بیماری با آنفولانزای خرسی دست و پنجه نرم میکردیم!دور از نت و این جور بند و بساطا اوقات بسیار دلپذیری داشتیم که هنوز مزه اش را ته معده مان حس میکنیم!

این پست وقتی داشتم کتابامو جلد میکردم(بعنی مامان بیچارم داشت جلد میکرد!بعد یازده سال هنوز بلد نیسم کتاب متاب جلد کنم)به ذهنم رسید!

 

باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام



خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند



از سر هر جایگشتی می پرم

دامن هر اتحادی می دِ رَم



دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام



شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ و ایکس را می جوم



گاه در زندان قدر مطلقم

گه اسیر زلف حد و مشتقم



گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم



لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم در کنار


ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند



در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست



کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است



از لُوگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست




آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند



مردم از این ایکس وایگرگ داد داد!

روز های بی ریاضی یاد باد

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:1 توسط مهتاب سابق |

سلام

خوب هستین؟

امروز میخوام نوع دوم آرزوهامو بنویسم.

1 .یکی از آرزوهام اینه که تو کنکور رتبه م دو رقمی شه ! البته من بیشتر رتبه های 4 و 6 رو ترجیح میدم ولی به دورقمی هم راضیم !

2. یکی دیگه از آرزوهام اینه که کشورهای فرانسه و ایتالیا و انگلیس رو ببینم . البته اگه اسپانیا هم جور شد ، بد نیست !

3. یکی دیگه از آرزوهام اینه که یه شغل توپٍ پر پول گیرم بیاد . هر چه پولش بیش کیفیش بیشتر !

4. این آرزویی که الان براتون میگم مختص من نیس ! همه دخترا یه همچین آرزویی دارن . آرزوم اینه که خدا از آسمون برام یه شوهر(غلام) مهربون و حرف گوش کن بفرسته ! یه آدمی که شلخته نباشه و اعصابمو نریزه بهم ! کلا هر چی میگم باید گوش کنه ! خواهر و مادر هم نباید داشته باشه!

5.آرزو دارم که اگه بچه دار شدم ، بچه هام بی شعور و بی ادب نباشن و منو حرص ندن ! کلا مفهوم این بند اینه که بچه ای مثه خودم گیرم نیاد !

6.آرزو دارم انقد پیر نشم که بچه هام مجبور شن بفرستنم خانه سالمندان ! قبل از این که به این وضعیت وحشتناک برسم ، بمیرم !

البته من آرزوهای اخروی هم دارما ! فکر نکنین فقط فکر دنیام . ولی این جا نمی نویسمشون(چه پیچیده شد)

یک نکته ی اخلاقی-آموزشی : نوع اول آرزوهارو که یادتون هست ! اگه مثه من ، همیشه بگین حسش نیست و حال و حوصله ندارم ، به هیچ کدومشون نمیرسین .

خب دیگه ! خداوکیلی این پستم خیلی آبکی و بی مزه و مسخره شد . ایشالا دفعه بعد جبران میکنم !

خدافز

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط مهتاب سابق |

سلام

امروز تصمیم داشتم قسمت دوم آرزوهامو بنویسم که فوتبال دیشب منصرفم کرد . داشتم با داداشم بازی اینتر و میلان و نگاه میکردم . با این که گتوزو خیلی گندکاری کرد و رسما بازی رو به نابودی کشید ولی بازم دیدن فوتبال لیگ های اروپا یه جذابیت خاصی داره!هر چه قدم که بد بازی کنند ، بازم بازیشون قشنگه !

خلاصش این که دیدن این فوتبال منو یاد یه خاطره هایی انداخت که تصمیم گرفتم بنویسمشون.قسمت دوم آرزوهمو هم بعدا مینویسم!

دقیقا یادم نیس اولین بار کی فوتبال دیدم (البته با هدف خاص). فکر کنم هفت هشت سال پیش بود . با خاله و کوچیکه و دختر خاله مامانم که تقریبا سه سال از من بزرگتره رفته بودیم لواسون!همیشه یکی دوهفته ای تو تابستون میرفتم اون جا می موندم . خاله من عاشق رائول گنزالس بود . دختر خاله ی مامانم هم که اسمش زهره س عاشق نستا بود . اینا بهم گفتن تو هم باید از یکی خوشت بیاد .گفتم از کی مثلا ؟ گفتن که اگه فوتبالیست باشه بهتره !بعد من گفتم :مثلا از چیش باید خوشم بیاد؟ اوناهم گفتن : چه میدونیم؟ از بازیش! از ریخت و قیافه اش ! بعدشم پیشنهاد های متعددی بهم کردن که من گفتم :نمیشه!باید خودم بیبنم.

خلاصه تا شب صبر کردیم تا فوتبال شروع شد .باشگاهای ایتالیا بود . منم نگاه کردم و هر کی که بازیش به نظر خودم از همه بهتر بود و گزارشگر بیشتر از همه اسمشو گفته بود به حضار معرفی کردم . آقای مورد نظر کسی نبود جز : پائولو مالدینی !

قضیه فوتبال دیدن من از همون جا شروع شد . اول میشستم فوتبال میدیم خوشگلاشو سوا میکردم . یه کم که گذشت به این نکته پی بردم که فوتبال عجب بازیه جذابیه !به صورت حسی طرفدار یه تیم شدم و شدم کارشناس فوتبال! البته اسم تیمو نمیگم تا خودتون کشفش کنید . اوج فوتبال دیدنم از جام جهانی 2002 بود تا  2006  ! بعد از 2006 که ایران آبرومونو برد منم بی خیال فوتبال موتبال شدم ، تا همین دیشب !

دیشب تو این بازیه نستا هم بود . به همین دلیل یاد خاطره های اون سال افتادم . یادش بخیر! چه قد چرت و پرت برا همدیگه ردیف میکردیم . بعد از مالدینی یه مدت هم از دل پیرو خوشم اومد . جام جهانی گذشته هم از زامبوروتا !

کلا بعد اون قضیه ، این عادت که حتما عاشق یکی باید باشم تو سرم موند . که الان حدود 6-7 ماهه که ترک کردم .البته اون موقع شم به صورت مداوم نبود . هر وقت بیکار میشدم و درش و مشق نداشتیم منم دست به کارمیشدم . اون موقع ها برام خیلی جالب بود ولی هرچی آدم سنش بیشتر بشه بچگی کردناشو یادش میره !

اگر هم بخواد به یاد ایام گذشته بازم بچگی کنه دیگه بهش مزه نمیده ! عمره دیگه !

یادم رفت بگم ! جام جانی 2006 یه شب خواب توتی رو دیدم . خواب دیدم با هم رفتیم لواسون داریم تو این باغ ماغا قدم میزنیم . یکی دو هفته ای هم دلباخته توتی بودیم .

چه روزایی بودن ها ! من دیشب در حین فکر کردن به این نتیجه رسیدم که دختر بودن زیاد هم بد نیس ! عمرا شما پسرا بتونین یه همچین احساسات شاعرانه ای داشته باشین . بر اساس تحقیقات من پسرا 10 درصد بیشتر عاطفه ماطفه ندارن ! که البته هر چقد هم سنشون بالاتر میره این درصده هی کمتر میشه !

انقد دلم میخواد بدونم دخترای دیگه در طول زندگیشون از کیا خوششون اومده ! مطمئنا من و خالم از مریخ نیومدیم که !

این قضیه رو از الهه و خاله هام پرسیدم . از مامانم هم پرسیدم که فقط یکیشو بروز داد . که البته نه به صورت مستقیم ! گفت که زمان ما دخترا عاشق پیروانی بودند . حالا نمیدونم خودشم از پیروانی خوشش میومده یا نه ولی درصد بالایی احتمال میدم که بله(بله رو با لحن کشدار بخونید) !

البته خدا رو شکر میکنم که تعداد افرادی که ازشون خوشم اومده از انگشتای دست ببیشتر نشده ! قبل عید داشتم وسوسه میشدم که از جان سینو خوشم بیاد (حتما قیافشو دیدین). ولی جلوی نفس اماره رو گرفتیم و داغش به دلم موند .

البته این اعترافاتی که انجام دادم اعترافات سختی بود . مخصوصا که خواننده های دختر وبلاگ یکی دو نفر بیشتر نیستند . ولی دیدم تاریخ انقضای خاطره ام تموم شده گفتم بنویسمش !

پ.ن: من همیشه از کریس رونالدو متنفر بودم . مخصوصا این که تو جام جهانی، پرتغال اساسی حالمونو گرفت . هر وقت میدیدم دختری از رونالدو خوشش میاد شروع میکردم به نصیحت کردنش . اصولا همیشه وقتی از عمل خاصی اعلام برائت میکنم ، اون بلا سر خودم میاد . یه شب خواب دیدم که منچستر اومده باشگاه مدرسمون برا تمرین ! منم تو خواب رفتم تو رختکن تا یه چیزی از تو کمدم بردارم . همون موقع هم کریس رونالدو داشت تو رختکن کتونی هاشو می پوشید . اینارو خواب دیدما!بعدش با هم دیگه یه گفتگویی انجام دادیم که از گفتن عبارات رد وبدل شده معذوریم چون کرکر خنده اس!جالب اینه که وقتی از خواب بلند شدم به این نکته پی بردم که در حین صحبت چادرسفید سرم بوده!بعد از اون خواب بود که اگه کسی میگفت عاشق رونالدوام دیگه نصیحتش نمیکردم .

بازم پ.ن:تو رو خدا فحشم ندید.میدونم مسخره بود!خاطره س دیگه!کاریش نمیتونم بکنم!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:22 توسط مهتاب سابق |

بلاگفای بی شعور!

فقط میتونم بگم : خدا لعنتت کنه!

اگه نمک گیرت نبودم میدونستم باهات چی کار کنم(آیکون شیطان)!

پ.ن:حتما شما هم اطلاع دارید که امروز بلاگفا پدر هممونو درآورد و پوستمونو کند(ایکون عصبانیت)!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:34 توسط مهتاب سابق |